تبليغاتX
شهروند
 تغییر آدرس

به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند که من بعلت جفای روزگار مجبور به تغییر آدرس شدم اگر بخواهید ازاین به بعد حالی از بنده بپرسید میتوانید به آدرس

http://arshahrvand.persianblog.ir/

 

 

سر بزنید باشد که روزی دوباره به همین محل برگردم.

 

دوستدار همه

علی شهروند

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 11:10  
 پس از مدتها

مدتهاست که کلمه ای را اینجا ننوشتم چون خوانندگان باید از سد فیلتر بگذرند تا مطالب را ببینند ولی قصدم اینست که وبلاگی با آدرس جدید درست کنم تا چند تا دوستی که از این طریق با هم آشنا شدیم را راضی کرده باشم و هم اینکه بتونیم دوباره با هم حرف بزنیم و درد دل کنیم.

 

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 8:25  
 توضیح

در مورد مطلب قبلی تحت عنوان "خلیج همیشگی فارس" توضیحات و عذر خواهی به دوستان بدهکارم اصل ماجرا از این قرار بود که:

چند روز قبل آقای احمدی نژاد در کنفرانس سران کشورهای حوزه خلیج شرکت کرده بودند که آرم و نشان این نشست حاوی این جمله بود: مجلس تعاون دول الخلیج العربیه.

در اولین اظهار نظرها عنوان شد که چرا رئیس جمهور در جلسه ای شرکت کرده که به خلیج فارس عنوان جعلی عربی داده است؟ و هزاران سئوال دیگر، تا اینکه در برنامه تلویزیونی چهارشنبه 14 آذر 1386، 5 دسامبر 2007 صدای آمریکا یا همان VOA برای اولین بار آقای دکتر نوریزاده توضیح دادند که این عنوان به معنی "شوراي همکاري کشورهاي خليج عربي" نیست بلکه معنی آن "شوراي همکاري کشورهاي عربي خليج" است و همچنین حسين باستاني در مطلبی تحت عنوان "تصحيح يک اشتباه" در تارنمای روزآنلاین مورخ پنجشنبه 15 آذر 1386 [2007.12.06] بخوبی توضیح داده اند و در قسمتی از آن آورده اند که: در روزهاي اخير، فضاي اينترنت فارسي، صحنه انتشار مطالب بي شماري بوده که موضوع آنها، انتقاد از ‏حضور محمود احمدي نژاد، رييس جمهور ايران، در اجلاس شوراي همکاري خليج (فارس) و نشستن او زير ‏آرمي بوده که بر آن، عبارت "شوراي همکاري کشورهاي خليج عربي" نقش بسته است.‏

من خود نيز ديروز در اين ارتباط مطلبي نوشتم و حضور رييس جمهور در اجلاس دوحه را، نخست از زاويه ‏عدم واکنش مناسب هيات ايراني به بيانيه پاياني (که در آن به تماميت ارضي ايران تعرض شده) و سپس از زاويه ‏عدم واکنش احمدي نژاد به نام "خليج عربي" در لوگوي شوراي همکاري خليج (فارس) مورد انتقاد قرار دادم.‏

ولي امروز، به لحاظ قواعد دستوري زبان عربي، شکي به جانم افتاد (مشخصا: اين شک که کلمه "الخليج"، در ‏عربي، مذکر است يا مونث) و با برسي بيشتر، متوجه اشتباهي شدم که من و بسياري ديگر از هموطنان، در ‏ارتباط با نام شوراي همکاري يعني "مجلس التعاون لدول الخليج العربيه" مرتکب شده ايم. معناي اين عبارت ‏‏"شوراي همکاري کشورهاي عربي خليج" است، و نه "شوراي همکاري کشورهاي خليج عربي". ‏

توضيح آن که کلمه "الخليج" در زبان عربي، مذکر است و در نتيجه (مطابق قانون تبعيت صفت از موصوف در ‏زبان عربي) صفت آن نيز بايد مذکر باشد. و از آنجايي که صفت ذکر شده در پايان نام شوراي همکاري (العربيه) ‏مونث است، در نتيجه "العربيه" نمي تواند صفت کلمه مذکر "الخليج" تلقي شود و در واقع، صفت کلمه مونث ‏ماقبل آن ("الدول" به معني کشورها) است. از اينجاست که ترجمه دقيق نام شورا، "شوراي همکاري کشورهاي ‏عربي خليج" است. ‏

البته، خود اين نام هم کماکان از نظر ملاحظات تماميت ارضي ايران غيرقابل قبول است: چرا که ما در جغرافياي ‏سياسي، مکاني به نام "خليج" نداريم و "خليج فارس" داريم. اما به هر حال اين، متفاوت است با شرايطي که در نام ‏شوراي مورد بحث، کلمه "خليج عربي" ذکر شده باشد.

من در اینجا بخاطر اشتباهی که صورت گرفته از خوانندگان وبلاگم که دوستان اندکی هم هستند پوزش میخواهم و برای روشن شدن مطلب از قسمتی از نوشته های آقای باستانی استفاده نمودم.

ولی یک توضیح اضافه هم دارم و آن اینکه اگر به عکسی که ایرنا در سایت خودش در باره این مراسم آورده نگاه کنیم و آنرا با عکس اصلی مقایسه کنیم می بینیم که قسمتی از آرم جلسه که حکایت از کلمات "مجلس تعاون دول الخلیج العربیه" می کرده را سیاه و همرنگ زمینه کرده اند تا خلیج عربی به چشم نیاید حال سئوال من اینست که خبرگزاری ایرنا از این متن چه برداشتی داشته است؟ اگر معنی صحیح این جمله را میدانسته اند که دیگر سیاه کردن و از بین بردنش لازم نبوده است، اگر هم که برداشتی دیگر (به اشتباه) شبیه برداشت من داشته اند و با پاک کردن این جمله خواسته که رندان متوجه نشوند که رئیس دولت در جلسه ای شرکت کرده اند که برگزارکنندگانش خلیج فارس را عربی دانسته اند که عذر بدتر از گناه است و .....

قضاوت با خود خواننده محترم. 

راستی تا یادم نرفته بگم که این دو تا عکس را از وبلاگ آقای احمد جلالی فراهانی گرفته ام و ار ایشان متشکرم. 

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 20:1  
 خلیج همیشگی فارس

بازهم خلیج فارس، هر چی دوست دارید ایمیل بزنید به نشنال جئوگرافی که پسوند خلیج، فارس هست و عربی نیست چه فایده رئیس  جمهور محترم در کنفرانس دوحه براحتی و بدون هیچ گونه ناراحتی میرود و زیر تابلو خلیج عربی می نشیند یعنی که بیخیال بابا اگه شما دوست دارید خب خلیج عربی باشه چه فرقی میکنه همه ما جهان اسلام هستیم و چه جالب که این برادران کشور های عربی ما ایرنیان را مجوس و از دین خارج می دانند. نمیدانم چه بگویم که ناگفتنم بهترست.

ای خدا ناله و شکایتمان را به کجا ببریم بخدا که من دلم برای مملکتم میسوزد.

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 13:33  
 مقایسه

خیلی برام جالبه که هنوز کسانی پیدا می شوند که می گویند: "ول کن بابا اینا همشون سر و ته یه کرباسند" واقعا نمیتوانم بفهمم که با توجه به این همه تفاوتهای آشکار و پنهان که می بینند باز آن ضرب المثل معروف را بکار میبرند که از گفتنش معذورم، که ای کاش دوغ و دوشاب را بکار میبردند که در عرف سیاسی مقبولتر بود هر چند در مثل مناقشه نیست ولی بهتر است.

 

در هر حال کمی بی انصافیست اگر دوران خاتمی را با الان یکی بدانیم و قائل به فرق نباشیم که سید ابراهیم نبوی طنز نویس بزرگ کشورمان برای این فرق نکته ای بس نغز گفته که جالبست.

 

علت نوشتنم صحبتیست که این روزها از بعض دوستان میشنوم و برایم اعجاب انگیز است.و نمیتوانم درک کنم که هنوز پس از این همه مصیبت که به آن دچاریم هنوز هم همه را یکی میدانند و تفاوتی برای حالا و مثلا" 8 سال قبل قائل نیستند واقعا که عجبا

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 11:30  
 پنجاه واقعيت جهان که بايد تغيير کند

این مطالب را یکی از دوستان برام با ایمیل فرستاده راست و دروغ چیزهایی که نوشته را نمیدونم ولی بعضی از مطالبش جالب بود گفتم شما هم بخونید

 

پنجاه واقعيت جهان که بايد تغيير کند

 

عنوان کتاب يکي از تهيه کنندگان برنامه هاي BBC  است به نام «جسيکا ويليامز» (Jessica Williams). ويليامز در کتاب خود که مي توان آن را اطلس مسائل حاد اجتماعي جهان محسوب کرد، اطلاعاتي دقيق را با زبان ساده در اختيار مخاطبانش قرار مي دهد. اطلاعات ارائه شده در کتاب را تصاوير متنوعي نيز همراهي مي کند. کتاب خانم ويليامز به چند زبان ترجمه شده و ترجمه ترکي اين کتاب توسط روزنامه حريت ترکيه در تاريخ 28 سپتامبر 2007 به صورت بخشي مستقل روي وب سايت اين روزنامه قرار گرفته است. ترجمه حاضر از روي ترجمه ترکي انجام شده

 

 

1) متوسط عمر زنان ژاپني 84 سال است؛ در حاليکه متوسط عمر زنان بوتسوانايي (کشوري در جنوب آفريقا) بيشتر از 39 سال نيست.

2) در روسيه سالانه بيش از 12 هزار زن در نتيجه خشونت هاي خانوادگي جان خود را از دست مي دهند.

3) نيمي از شهروندان 15 ساله انگليسي تجربه مصرف مواد مخدر را کسب کرده و يک چهارم جمعيت 15 ساله اين کشور نيز سيگار مصرف مي کند.

4) يک سوم کساني که دچار چاقي مفرط هستند در کشورهاي در حال توسعه زندگي مي کنند.

5) در بين کشورهاي توسعه يافته بيشترين آمار در مقوله بارداري زودهنگام به آمريکا و انگلستان اختصاص دارد.

6) آمار زنان گمشده چيني به 44 ميليون نفر مي رسد.

7) تعداد زنان آرايشگر برزيلي از تعداد سربازان اين کشور بيشتر است.

8)81درصد اعدام هاي صورت گرفته در سال 2002 در سه کشور آمريکا، چين و ايران به وقوع پيوسته. 

9) اطلاعاتي که سوپرمارکت هاي انگليسي درباره مشتري هاي خود جمع آوري مي کنند، بيشتر از اطلاعاتي است که حکومت اين کشور درباره شهروندانش دارد.

10) در اتحاديه اروپا روزانه هر راس گاو به ميزان 5/2 دلار مورد حمايت مالي قرار مي گيرد، اما 75 درصد جمعيت قاره آفريقا با پولي بسيار کمتر از اين رقم به زندگي روزانه خود ادامه مي دهند.

11) در بيش از 70 کشور جهان روابط همجنسگرايان ممنوع اعلام شده و در نه کشور ديگر نيز براي اين کار مجازات مرگ را در نظر گرفته اند.

12) يک پنجم جمعيت دنيا با درآمد روزانه کمتر از يک دلار به حيات خود ادامه مي دهند.

13) 13 ميليون و دويست هزار آمريکايي در طول يک سال مورد جراحي زيبايي قرار گرفته اند.

14) در اثر انفجار مين هاي زميني، هر ساعت يک انسان جان خود را از دست مي دهد و يک نفر ديگر نيز دچار معلوليت مي شود.

15) در هندوستان 44 ميليون کودک به عنوان کارگر مورد استفاده قرار مي گيرند.

16) در کشوهاي صنعتي روزانه 6تا7 کيلوگرم مواد افزودني وارد بدن انسان ها مي شود.

17) پردرآمدترين ورزشکار جهان، «تايگر وودز» گلف باز، در طول سال 78ميليون دلار و به عبارت ديگر در هر ثانيه 148 دلار درآمد کسب مي کند.

18) در آمريکا هفت ميليون زن و يک ميليون مرد نظم غذايي خود را از دست داده اند.

19) در واشينگتن براي فعال نگه داشتن نمايندگان، 67 هزار نفر و به ازاي هر نماينده کنگره 125 نفر مشغول فعاليت هستند.

20) تصادف وسايل نقليه موتوري در هر دقيقه باعث مرگ دو نفر مي شود.

21) از سال 1977 به اين سو در کلينيک هاي کورتاژ آمريکا 80 هزار مورد اعمال خشونت و تجاوز به زنان گزارش شده است.

22) تعداد کساني که طاق هاي طلايي «مک دونالد» را مي شناسند، بيشتر از افرادي است که با تاج خار مسيحيت آشنايي دارند.  

23) در کنيا يک سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن مي شود.

24) رقم معاملات غيرقانوني مواد مخدر در جهان به 400 ميليارد دلار مي رسد.

25) يک سوم آمريکايي ها سفر موجودات فضايي به زمين را باور مي کنند.

26) در بيش از 150 کشور جهان اعمال شکنجه صورت مي گيرد.

27) هر روز يک هفتم جمعيت جهان يعني 800 ميليون نفر گرسنه مي مانند.

28) احتمال زنداني شدن مردان سياه پوست آمريکايي 33 درصد مي باشد.

29) يک سوم جهان در شرايط جنگي به سر مي برد.

30) احتمال دارد ذخاير نفتي جهان در سال 2040 به پايان برسد.

31) 82 درصد سيگاري هاي جهان در کشورهاي در حال توسعه زندگي مي کنند.

32) 70درصد مردم جهان غير از زبان رايج در کشورشان هيچ زبان ديگري را نشنيده اند.

33) يک چهارم درگيري هاي مسلحانه براي دست يابي به منابع طبيعي صورت مي گيرد.

34) در قاره آفريقا 30 ميليون نفر به ايدز مبتلا شده اند.

35) هر سال ده زبان به جمع زبان هاي مرده دنيا مي پيوندد.

36) تعداد افرادي که در اثر خودکشي جان خود را از دست مي دهند، بيشتر از تعداد کساني است که ضمن درگيري ها کشته مي شوند.

37) در آمريکا هر هفته به طور متوسط 88 دانش آموز به شکل مسلح وارد کلاس درس مي شوند.

38) در جهان حداقل 300 هزار نفر زنداني عقيدتي وجود دارد.

39) هر سال دو ميليون دختر جوان و زن ختنه مي شوند.

40) در نبردهاي مسلحانه سراسر جهان 300 هزار سرباز کودک در حال جنگيدن هستند.

41)  در انتخابات سال 2001 انگلستان 26 ميليون نفر شرکت کردند، در حاليکه همان سال و در جريان نخستين دور انتخاب Pop Idol انگلستان 32 ميليون انگليسي راي دادند.

42) ارزش مالي بازار فروش فيلم هاي پورنوگرافي در آمريکا ده ميليارد دلار برآورد مي شود.

43) هزينه تسليحاتي آمريکا 33 برابر بيشتر از هفت دولتي است که کاخ سفيد آنها را با لقب «دولت هاي قلدر» معرفي مي کند.

44) در دنيا 27 ميليون برده وجود دارد.

45) آمريکايي ها در هر ساعت 5/2 ميليون عدد بطري پلاستيکي را به جمع زباله ها اضافه مي کنند. يعني در عرض سه هفته مي توان با روي هم گذاشتن اين بطري ها با خطي پلاستيکي کره زمين را به کره ماه متصل کرد.

46) هر انگليسي روزانه به طور متوسط 300 بار در محوطه تحت پوشش دوربين هاي مدار بسته قرار مي گيرد.

47) 120 هزار زن و دختر جوان هر سال به خريداراني در اروپاي غربي فروخته مي شوند.

48) هر عدد ميوه کيوي که بوسيله هواپيما از زلاند نو به انگلستان حمل مي شود، پنج برابر وزن خود گاز گلخانه اي به جو زمين اضافه مي کند.

49) بدهي آمريکا به سازمان ملل متحد از مرز يک ميليارد دلار گذشته است.

50) احتمال بروز مشکلات رواني در فرزندان خانواده هاي فقير، سه برابر بيشتر از احتمال بروز همين مشکلات در کودکان خانواده هاي مرفه مي باشد.

ترجمه فوق در شماره ۴۱ ماهنامه نواي ارس، مهر۸۶، ص:۱۲ به چاپ رسيد.

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 12:53  
 خواب

ببینید دختر بچه با چه راحتی روی پای پدرش خواب رفته؟ از موقعی که این عکس را دیدم حالم دگرگون شده نمی دانم و نمی توانم حالم را برایتان بگویم، ببینید چه راحت دستانش را حمایل صورت کوچکش کرده! او می توانست دختر هر کدام از ما باشد نمیدانم چه بگویم درد در سینه و بغض در گلو امان نمیدهد.

کاش مملکتمان طوری بود که اینچنین صحنه هائی را نمیدیدیم چه دردی بر شانه هایش دارد پدرش.

نگاه کنید بدون آنکه فکر دیگری کنید ببینید و ببینید و فکر کنید

 

چه خوش گفت آن مرد بزرگ:

هراس من باری

همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

افزون از آزادی آدمی باشد

http://img.photoamp.com/pa/07/10/10/sj5TGRN66.jpg

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 13:30  
 دانشگاه کلمبیا و دردسر های تازه عطاالله مهاجرانی و مسیح علی نژاد

وقتی مطلب آقای مهاجرانی را در مورد سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و توهین به ایشان -به زعم آقای مهاجرانی- را خواندم اولش حس خیلی بدی به من دست داد و با خودم گفتم یعنی چه عاملی باعث شده تا آقای مهاجرانی به خود زحمت داده تا همچین متنی را نثار ریاست محترم جمهور نماید! ولی عقلم به جایی قد نداد بقول مسیح علی نژاد ایشان شخصیتی دارند که مطمئنا نمیتوان به شنیدن بوی کباب متهمشان کرد چرا که اگر اینگونه بود عطای ایران را بر لقایش ترجیح نمی داد.

ولی بعدا این حس بد جایش را به سئوال داد که چرا؟

جالب است بیشترین ضربه در زمان وزارت را مهاجرانی از همین افراد خورده با قدرت هر چه تمامتر عده ای در نماز جمعه بر سرش ریختند و مورد ضرب و شتم قرارش دادند و انگشتش را شکستند، همسر محترمشان را که در کنفرانس برلین شرکت کرده بود به دادگاه کشاندند و پرونده ای بهمین نام برایش گشودند، پرونده ای مشکوک -که اگر هم راست بود مربوط به زندگی خصوصیش میشد- را به جراید کشاندند و و ... دهها مطلب دیگر.

 قبول دارم که تنفر تنفر می زاید و هر کسی در هر مرحله ای که می تواند باید ریشه نفرت را خشک کند قبول.

می توان قبول کرد که آقای مهاجرانی می تواند ببخشد و اجازه ندهد که حس انتقام جویی او را در بر گیرد ولی تمام حرف و حدیث این بحث چرائی کارست چرا؟ من می خواهم بگویم اصلا چرا دکتر مهاجرانی لب به سخن گشود که در اینباره اعتراض کند مگر نمیشد که اصلا اظهار نظری نکنند تا تعجب و اعتراض دوستان قدیم را بجان نخرند؟ گفتم میتوان قبول کرد که نفرتی از ایشان نداشته باشد ولی اگر در این باره مثل دهها نفر دیگر حرفی نمیزدند چطور میشد؟ بحث من سر چرایی گفتن این حرف است، که اصلا چرا آقای خاتمی و یا مهاجرانی بخواهند اظهار نظر کنند در مورد کسانیکه بیشترین ضربه را از آنها خورده اند. آیا اگر جناب مهاجرانی و یا آقای خاتمی عزیز از کنار این مسئله مانند خیلیهای دیگر گذشته بودند بهتر نبود؟

چه اتفاقی افتاد که اینچنین رگ غیرت آقای خاتمی برای کسی که حتی یک اتاق بعنوان محل کار را هم به او زیبنده ندید به جوش آمد؟!

تمام اعتراض من و امثال من سر این مسئله است وگرنه اینکه چه گفتند و یا چه کلماتی بکار بردند مهم نیست چون وقتی لب بگشایی تا طرفداری کنی از جریانی بکار بردن کلمات فقط میزان شدت آنرا معین میکند ولی در اصل قضیه تفاوتی ندارد.

در آخر اگر دوست داشتید نوشته خانم نوشابه امیری در سایت روز مورخ 15 مهر 86 با عنوان  "آريامهر و فرزانه و آيت الله"  را بخوانید خیلی جالب است.

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 13:32  
 تغییر خود

نمیدانم که این مطلب را در جایی خوانده اید یا نه ولی برای من جالب بود و دوست داشتم آنرا در اینجا بگذارم برای کسانی که هر از گاهی سری به من می زنند که اگر ندیده اند بخوانند:

مي گويند بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر نوشته شده است "کودک که بودم، مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر که شدم، متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است، من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم که آن نيز مقدر نشد. اينک که در آستانه مرگ هستم، مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!".

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 12:42  
 سخنرانی سعید امامی در دانشگاه همدان

چند روز قبل داشتم فایل صوتی سخنرانی سعید امامی معاون اسبق امنیت وزارت اطلاعات در دانشگاه همدان را گوش می کردم و نکات جالبی در آن دیدم که گفتنش خالی از لطف نیست.

اول اینکه سعید امامی با لهجه غلیظ شیرازی بحدی شیوا و گرم صحبت میکند که شنونده ناخودآگاه به او جذب می شود و باور کردن مطالبی که در باره قتل های زنجیره ای به او نسبت می دهند سخت می شود.

دوم طرح مسئله امنیت ملیست که چندین بار از آن نام میبرد و در جائی (قریب به مضمون) می گوید که در مورد امنیت ملی با هیچ کس سر شوخی نداریم.

او داستانها و حکایات جالبی در مورد اشخاص مختلفی نیز می گوید در باره فرج سرکوهی، عباس معروفی گرفته تا محسن مخملباف و از جمله خاطره ای از سعیدی سیرجانی تعریف میکند که جالب است:

وی میگوید زمانی که سعیدی سیرجانی را گرفته بودند در بدو ورود سعیدی بسیار شلوغ کرده بود که من را اگر بکشید و هزاران شکنجه کنید حرفی نمیزنم و حتی یکی دو مورد هم به بچه های وزارت توپیده بود ولی من (سعید امامی) به بچه ها گفتم باهاش مدارا کنید خلاصه چند ساعتی که گذشت سعیدی سیرجانی به یکی از بچه ها گفته بود یکی دو خط شعر نوشتم شما که همش سر و کارتون با جاسوس و داغ و درفش است و اهل فرهنگ و شعر شاعر نیستید (نقل به مضمون) ولی شنیدم رهبر شما اهل شعر و شاعری است این دو خط شعر را بدید به رهبر تا ببینند و جواب بدهند، سعید امامی میگه وقتی این شعر را آوردند بیرون من دیدم نوشته بود:

 

جناب آقای خامنه ای

ای آنکه ترا ملک ادب زیر نگین است

حکم تو روان بر دل ارباب یقین است

در دولت اقبال تو کآرایش دین است

با اهل ادب شیوه رفتار چنین است؟

 

در این موقع یکی از بچه های وزارتخانه به سعید امامی میگه حاجی بده جوابش را بدهم سعید امامی در جواب می گوید چی داری میگی این بابا یک عمری استاد دانشگاه بوده به اندازه تمام سن تو کتاب خونده مگه تو می تونی جوابش را بدی خلاصه طرف اصرار میکنه و سعید امامی راضی میشه.

و او چنین جواب میدهد:

 

جناب آقای سعیدی سیرجانی:

با آنکه منافق صفت و دشمن دین است

در بین همه اهل ریا در ثمین است

با منقل و وافور و می و باده قرین است

با همچو کسی شیوه رفتار همین است

 

سعید امامی نقل میکنه که مرحوم سعیدی سیرجانی وقتی این جواب را شنید منقلب شد و گفت قلم و کاغذ بدین که می خوام اعتراف کنم.

قصدم از گفتن این خاطره فقط نقل آن بود و نه چیز دیگری پس لطفا هر کسی از ظن خود یار من نشود

هر چند آدم عاقل را یک اشاره بس است مخصوصا" متنبه شدن سعیدی سیرجانی در این قضیه که چه راحت انجام شده!! یعنی قدرت نفوذ کلام را ببینید که با دو سه خط شعر بنیاد فکری انسان بهم میریزد. جل الخالق

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 20:10  
 شرق توقیف شد

یادم میاد روزهای طلایی زمان آقای خاتمی که روزنامه های دوم خردادی یکی پس از دیگری در محاق توقیف میرفت یک روز که رفتم تا سری به دکه روزنامه فروشی بزنم صاحب دکه را دیدم که ساکت بود و مثل همیشه سرزنده نبود وقتی احوالش و علت ناراحتیش را پرسیدم به روزنامه و مجله های جلوی دکه اش نگاهی کرد و با افسوس گفت:

اینا مثل بچه های من هستند هر روز اونها را جلو دکه ام مرتب میکردم و احوالشون را می پرسیدم و با هاشون حرف می زدند و حالا که توقیف شدند مثل اینه که بچه هامو ازم جدا کردند.

حالا که شنیدم شرق را هم پس از هم میهن توقیف کردند یادم افتاد به اون خاطره و نگاه سرد و غمگین صاحب دکه.

 

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:6  
 2 سال گذشت

۲۱ تیر سالروز تولد این وبلاگ است درست اولین مطلبی را که نوشتم در مورد گنجی بود او که آنروزها در زندان بود والان خارج از ایران است حال از آن روزها 2 سال گذشته به پشت سر که نگاه میکنم چه روزهایی که گذرانده ام که یادآوری خاطراتش کتاب میشود.

نوشتن مطالب و دیدن نظرات و خاطرات تلخ و شیرین و گریستن با تلخشان و شادی با شیرینشان همه و همه در این دو سال بود که برایم لذت دارد.

دوستان زیادی که پیدا کردم تورج، عباس، سحر، جاویدان، کردانه، علی، پرنیان، دوست و خویش عزیز خارج از وطنم و .... بقیه که نامشان را در اینجا نیاورده ام از همگی متشکرم.

ممنون از همه دوستانی که در این مدت با اظهار نظر و راهنمایی مشوق من بوده اند.

ببینیم تا چند سال دیگر میتوانم سالگرد باز شدن وبلاگ را یاد آرم.

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 14:5  
 18 تیر

امروز سالگرد 18 تیر است 8 سال پیش در چنین روزی نیروهای موسوم به لباس شخصی با ورود به خوابگاه دانشجویان آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

روز ها و شبهای زیادی از آن شب وحشتناک می گذرد ولی داغ و یاد آن از دل دانشجویان وبسیاری پاک نشده است.

هنوز هستند کسانی که در حال پس دادن تاوانش هستند. احمد باطبی کماکان در زندان بسر میبرد البته به جرم بلند کردن پیراهنی خونین بر بالای سر، جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد.

قصدم از یادآوری این روز تنها یاد آوری آنست چرا که بزرگانی که قلمشان بسیار تواناست همچنین کسانیکه در آن شب دردناک آنجا بوده اند خاطراتش را بهتر می نویسند و می گویند ولی غرض اصلی کاریکاتوریست که نیک آهنگ کوثر بمناسبت این روز کشیده که هزاران حرف و کلمه در آنست که کتابیست برای خودش. ببینید جوانه ای را که از تنه سترگ درخت قطع شده بیرون آمده، حرف نمی زند با شما؟

 

http://www.roozonline.com/archives/2007/07/005865.php

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 13:22  
 حکایت وردک

دوستان عزیز

مدت زیادیست که مطلبی ننوشتم البته چندین مطلب نوشته شده دارم که در وبلاگ نگذاشته ام راستش نمیدانم چرا؟ ولی از روزی که وبلاگ من را فیلتر کرده اند این احساس بوجود آمده مثل کسیکه فریادش را در گلو خفه کنند و دهانش را ببندند من هم الان همچین وضعیتی دارم البته نوشته های سطح پایین من اصلا به حساب نمی آمد ولی همینقدر که با دوستان نادیده تبادل نظر داشتم خوب بود که آن را هم از من دریغ کردند.

البته همانطوریکه قبلا هم گفته بودم من در نوشته هایم رعایت می کردم تا به اصول نوشتن پایبند باشم ولی اگر از کسانیکه دهان ها را می بندند از اصول بپرسی گوید که من اصول نمیدانم فقط میدانم که باید این آدرس را فیلتر کنم چرا؟ مثلا چون لینکش در فلان وبلاگ بوده است.

حکایت آشنایی این دوستان به وبلاگ و نوشتن حکایت آن وردکست.

نقل می کنند که

از وردکی پرسیدن که امیر المومنین شناسی ـ گفت ـــ شناسم ـ گفتند ـ چندم خلیفه بود ـ گفت ـــ من خلیفه ندانم ـ آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 13:56  
 مرلین مونرو و انیشتین

راستش مدتی بود که دستم به نوشتن مطلبی نمیرفت وبلاگم را هم فیلتر کرده بودند خیلی جالبه من که رعایت خیلی از مسائل را می کردم ولی معلومه اونی که این کار را کرده اصلا" خواندن و نوشتن حالیش نیست فقط آدرس اینترنتی را میشناسه.

بگذریم در هر حال آقای علی اوحدی مطلبی نوشته که جالبه و در اون در باره آلبرت انیشتین و مرلین مونرو نوشته ایی داره که جالبه:   

می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت اینشتن" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم، بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند. آقای اینشتن هم نوشت؛ ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعن هم که چه غوغایی می شود. ولی این یک روی سکه است. فکر این را هم بکنید که اگر قضیه بعکس بشود، چه رسوایی بزرگی بپا می شود.

.

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 15:0  
 مبارزه با بدحجابی
 

این روزها مسئله برخورد با بد حجابان بحث روز جامعه می باشد نمیدانم عکس زیر را دیده اید یا نه ولی ببینید بهتر است هر بار به کودک نگاه میکنم که گردن خم کرده و به تلخی گریه می کند دردم مضاعف می شود فکر میکنید خاطره این روز و ترسی که این بچه از پلیس را دارد هرگز فراموش میکند؟

حالا می توانم بفهمم که چرا وقتی از جلو پلیسی عبور میکنیم پسر کوچکم با ترس میگه بابابا جون پلیس پلیس حالا هرچه من بخوام بگم پلیس ترس نداره فرزندم پلیس حافظ جان و مال و ناموس ماست مگه بچه نادون می فهمه؟؟؟!! 

اگه می تونید برید لینک زیر را ببینید بد نیست

 http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=Baby.c1d.jpg

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:3  
 گیلاس چاق مشهدی مسعود بهنود

مطلب زير را كه مسعود بهنود نوشته اند بخوانيد تا بدانيم كه ما در كجاي تاريخ ايستاده ايم.بايد دست مريزاد گفت يه مسعود خان بهنود- كه واقعا استاديست بزرگ –  كه الحق آتشي بر جانم زد با اين نوشته اش. در ضمن كامنت هاي اين نوشته را هم بخوانيد جالب است مخصوصا" آنجا كه كاظم ميگويد:حالمان جا آمد برای آخر هفته مان خوراک ساختی مرد. دستت درد نکند. عجب گیلاسی جناب مهرداد خان حالا کجا هستند. به هر حال باید دستت را بوسید . دل سنگ می خواهد که این کلام در او اثر نکند.

 

http://masoudbehnoud.com/2007/04/blog-post_5609.html

 

 

Thursday, April 19, 2007 

گیلاس چاق مشهدی

مسعود بهنود 

این مقاله روز سه شنبه در اعتماد چاپ شده اما چون نسخه اصلی اش را پیدا نکردم . متنش را اینجا برایتان می گذارم.
مهرداد خواجه نوری عمرش دراز، هست و شاهدست که روزگاری جمعی از شاگردان مدرسه کمال به سرکردگی آقای رجائی رفتند به در زندان قزل قلعه برای ملاقات با دکتر سحابی که آن جا زندانی بود. در چنین روزی که سالمرگ آن مرد بزرگ است اگر به ياد نیاوریم پس کی ثبت کنیم این وقایع نادر را.
مرد بزرگ آمد. مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی همپرونده هایش هم بودند و هر کدام برای ملاقاتی آمده بودند. شاگردان به پاخاستند دو سه تا شاخه گل هم کسی یادش نیست از کجا گرفته، یا از باغچه خانه کدامیک از بچه کنده شده، در دستشان بود. بچه ها کوچک بودند، بعضی از دیدن دکتر در محبس اشک به چشم آوردند. اما واکنش دکتر سحابی چه بود.
همان طور که دست می کشید بر سر شاگردی که جلو دستش بود و به او می گفت هنوز مبصر کلاس چهارمی، از زنده ياد رجائی پرسید مگر اين ها کلاس ندارند این وقت روز. اين جا چه می کنند.
اينکا از آن روزگاران چهل و چند سالی می گذرد. یادش بزرگ باد آن پیراستاد اما ...
به سال چهل و شش، به سرکردگی آقا جلال آل احمد چند تنی از اهل ادب و هنر رفتند به ملاقات داریوش فروهر، که از قضا آقاجلال از مشرب سیاسی وی راضی نبود. اسماعیل شاهرودی [آينده ] شاعر از آن ملاقات شعری هم ساخته به يادگار: ای قلعه، قلعه بمان، جای مهتران. من نیز فضولانه خود در ميان بزرگ تر ها جا زدم. از ترس هیبت زندان می لرزیدم. حکايت ها شنيده بودیم از آن جا.
تا آمد مرد بزرگ، فروهر با قامت خدنگ. اصلا دیدنش به روحمان جان دمید. همین دیدنش. با آن سبیل تاب داده، چه رسد که به نگهبان نهیب زد که آن کاسه را بیار. و در آن کاسه لعابی فیروزه ای گیلاس بود و یک تکه یخ، گیلاس ها را براق و خنک کرده بود. دانه درشت و گوشتالو. بدان خوشمزگی گیلاسی هرگز نخورده ام. داریوش خان پوشیدگی نداشت بلند بلند سخن می گفت و درشت درشت.
هیچ ابائی از زندانبانش نبود. ساعتی ماندیم و وقت برگشتن ندانم چرا از آن میان به من که کوچکتر بودم فرمانی هم داد. باید می رفتم و به طوری که کس نداند از احوال یک شاگرد مدرسه پرس و جو می کردم. از شاگردان دکتر سحابی. و خبرش را به پروانه خانم می دادم.
معلومم شد از سر فضولی، که آن شاگرد یتیمی است که وقتی دکتر سحابی به زندان افتاده خوف آن بوده که ترک تحصیل گوید. دکتر به دوستان – که فراوان بودند - پیام کرده بود که آن شاگرد را مراقبت کنند اما با رعایت همه جوانب حيثيتی، تا مبادا او درس را رها کند. حالا می خواست، يکی خارج از حلقه یاران و آشنایان برود و خبر آورد که آیا همه چیز درست است و مرتضی . م به درس مشغول. وقتی در زندان دکتر سحابی از نگرانی خود سخن گفته بود، داریوش خان از آن جا که خبر داشت که ملاقاتی دارد، به او اطمینان داده بود که من امروز می فرستم خبر بگیرند و شنبه که پروانه می آید خیالتان را راحت می کنم. چنین هم شد.
اينکا از اين مردان یاد می کن