|
پریشان
خسته ام و دل افسرده در یک سردرگمی در جاده ائی که انتهایش روشن نیست آیا دوباره روزهای سبز را خواهیم دید؟ آیا دوباره چلچله ها بر دیوار این خراب آباد نغمه سر خواهند داد؟
آیا باد مهربانی خاک مرگ را از صورتمان خواهد برد؟ چگونه ممکن است شاهد جان دادن آدمی باشی و نتوانی بجز به دیوار کوبیدن سر کاری انجام دهی؟؟ گنجی را میگویم . آیا انسان است؟ بقول پیشوایمان یا غیر مسلمان است که از جنس ماست و یا مسلمان است که برادر دینی ماست. بخدا که او مسلمان است اگر به برادر دینی بودنش اعتقادی نیست به انسان بودنش احترام بگذاریم. شعر افق شاملو را به او تقدیم میکنم. دعا میکنیم اینچنین باد. روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است. رئزی که دیگر در های خانه شان را نمی ندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف،زندگیست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب،ترانه ایست تا کمترین سرود، بوسه باشد روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی و مهربانی با زیبائی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم ..... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم |+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 14:6 به یاد گنجی
آی آدمها
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! يكنفردر آب دارد مي سپارد جان. يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد. آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن، آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد كه گرفتستيد دست ناتواني را تا تواناييّ بهتر را پديد آريد، آن زمان كه تنگ ميبنديد بركمرهاتان كمربند، در چه هنگامي بگويم من؟ يك نفر در آب دارد ميكند بيهود جان قربان! آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ يك نفر در آب ميخواند شما را. موج سنگين را به دست خسته ميكوبد باز ميدارد دهان با چشم از وحشت دريده سايههاتان را ز راه دور ديده آب را بلعيده درگود كبود و هر زمان بيتابش افزون ميكند زين آبها بيرون گاه سر، گه پا. آي آدمها! او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد، مي زند فرياد و امّيد كمك دارد آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد! موج ميكوبد به روي ساحل خاموش پخش ميگردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دور ميآيد: -"آي آدمها"... و صداي باد هر دم دلگزاتر، در صداي باد بانگ او رهاتر از ميان آبهاي دور و نزديك باز در گوش اين نداها: -"آي آدمها"... نیما يوشیج |+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 20:17 دلتنگی
دوستی عزیز این متن را برایم نوشته بود چون برای او احترام زیادی قائلم واو را دوست دارم همچنین متن نیز در مورد ماجراهای این روزهاست بدون هیچ گونه تغییری آنرا در اینجا می آورم.بغض گلویم را می فشارد دو روز است که این شعر رهایم نمی کند. چرا نمی توانیم کاری کنیم با دیدن این همه تباهی !؟
سپیده دمان از پس شبی دراز درجانم آواز خروسی می شنوم از دوردست و با سومین بانگش درمی یابم که رسوا شده ام
"پترس حواری مسیح در شام آخر به او می گوید که من جانم را فدای تو می کنم، مسیح به او می گوید: "ای پترس تو فردا هنگامی که خروس سه بار خواند همانا مرا انکار خواهی کرد" فردا صبح هنگامی که مسیح را به صلیب میکشند یکی از مردم نادان به پترس اشاره می کند که او هم حواری مسیح است و باید به صلیبش کشید، پترس به سرعت انکار میکند و خروس سه بار میخواند، پترس به گوشه خرابه ای میرود و سخت می گرید. |+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت 20:11 پنجمين سالگشت درگذشت احمد شاملو توسط دوستان و دوستداران شاعر، آيدا و خانواده اش در مراسمی ساده و صميمی بر سر مزارش در امامزاده طاهر کرج برگزارشد. می توانید برای با خبر شدن از جزئیات به سایت BBC یا ایران امروز بروید.چه اسم بامسمائی انتخاب کرده است غول زیبا بخوانید جالب است. شاملو یک افتخار بود برای ملت ما. یادش گرامی باد. هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من -باری-همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد ...... ....... ........ جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن .... .... .... اگر مرگ را بیش از این ارزشی باشد حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم "احمد شاملو" |+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 13:49 |
