|
برای چشمان زیبای ......
باورش سخت است که دیگر نتوانی آفتاب را ببینی، در باور نمی گنجد که نخواهی دانست گل سرخ یعنی چه؟ پرنده چه شکلی دارد؟ پدرت با درد می گفت اگر پرسیدی سبز و زرد چه رنگی دارد چگونه برایت تجسم کند؟ یعنی باور کنم که چشمان زیبایت قادر به دیدن نیست ؟ چگونه ؟! تو بگو چگونه باور کنم ؟ کاش یکی مرا از خواب بیدار کند، کاش رویائی بیش نباشد. آیا در این دنیای پهناور بینائی چشم برایت آرزوئی است محال .....؟ امید دارم که خوابی باشد که بگذرد و بگذارد. ولی ولی امید مجالی برای یاس نمیگذارد و به نا امیدی راه نمیدهد. خدا را صدا کنیم تا نور چشمان تو را برگرداند. مگر نبوده که عیسی به اذن او نابینایان را شفا می داد ؟ آیا عیسی دمی را نمی فرستد تا چشمانش را شفا دهد ؟ خدایا در این لحظات دست نیاز به سویت دراز می کنیم و می خواهیم که امیدمان را نا امید نکنی. تو که پناه بی پناهانی. تو را به تمام نیکان عالم قسم می دهیم تا نوری به چشمان او بتابانی و ما را از این خواب هولناک بیدار کنی. تو، تو فقط تو .... خدایا ....... |+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 0:22 |
