تبليغاتX
شهروند
 برای او

امروز من با قلم نا توانم می خواهم از توانا مردی بگویم که همیشه در هوای نوشته هایش پر زده ام  و تمام مطالب او را به جان ودل خوانده ام.

از کتاب و مقاله های موجود در روزنامه های معروف به دوم خرداد تا کلیه نوشته های موجود در وبلاگش، همه و همه را دیده و خوانده ام.

 

به گمانم نیست که مطلبی، نوشته ائی ویا مقاله ائی از او در جائی منتشر شده باشد و من آنرا نخوانده گذاشته باشم.

 

باری از بزرگ مردی می گویم که این روزها نزدیک به سالگرد تولدش نیز هست (۲۸ مرداد) و این نوشتار به پاس این روز و به احترام اوست.

 

مردی که وقتی از سینما و علی حاتمی می گوید انگار که بهترین منتقد سینمائیست، زمانی که از تاریخ معاصر و مصدق و بازرگان و طالقانی می نویسد به مورخی توانا شبیه هست و هنگامی که از موسیقی و شعر، شجریان، شاملو،نیما،فروغ و سایه می گوید تو گوئی با نویسنده یی طرفی که عمری را فقط و فقط در وادی شعر و موسیقی قلم زده است.

 

در باره مردی میگویم که در فروتنی و اخلاق هم مانند قلمش سر آمد است.

 

از "مسعود بهنود" میگویم.

 

مسعود بهنود روزنامه نگار و نویسنده ایی بزرگ است که نوشته هایش همگی بر دل می نشیند که از دل برآمده و لاجرمست که بر دل نشیند

کسیکه مطالبش را خوانده باشند نمی توانند تحسینش نکنند چرا که در بلاغت و شیوائی و یادآوری هر نکته به جای خودبسیار چیره دست است و به خوبی جا و مکان الف و نکته را می داند.

 

او که در سال های پس از دوم خرداد 76 و هنگام با دیگر روزنامه نگاران و روشنفکران طعم تلخ زندان را هم چشیده هیچ گاه در نوشته هایش از مسیر ادب و انصاف خارج نشده است و نگذاشته که روز و شبهای تنهایی اوین بر نوشته هایش سایه بیفکند.

همیشه در مطالبش از تندروی گریزان بوده و است حتی زمانی که از تریبون های رسمی غیر رسمی با تندی بر او تاخته اند و بی حرمتی کرده اند در جواب- البته اگر جوابی می داده است-از جاده ادب خارج نشده است.

 

همیشه وقتی به ناحق مطالبی را به او نسبت می داده اند که سزاوارش نبوده یا بی جواب گذاشته و گذشته و یا اگر جوابی می داده در پی زدودن سوء تفاهم ها بوده و نه جبهه تازه ایی برای جنگ و جدل و این خصیصه ایست که برازنده قامت اوست و کمتر کسی می تواند به این هنر زیبنده باشد.

 

به یاد دارم زمانی که یکی از نمایندگان مجلس پنجم در یکی از رورنامه های کشور وی را با کلمات ناشایست نواخته بود و به خیال خود هتک حرمتش کرده بوداین بهنود بود که در جوابیه ایی در کمال ادب و به استادی هر چه تمامتر به موارد مطرح شده پاسخی داد که خواندنش را به هر اهل ذوقی پیشنهاد می کنم.

 

به گمانم سخت است که پس ار شنیدن این الفاظ در کمال خونسردی و خودداری از خشم، قلم بر صفحه سفید بگردانی  که این مهم از کسی چون او بر می آید چرا که همیشه دغدغه اش بهبود و اصلاح بوده تا تخریب.

 

اگر مقالات او را -مخصوصا" در چند سال اخیر- بخوانید می بینید که سعی می کند از راه نصیحت و تذکر موارد مشابه تاریخی راهی روشن فراروی دولتمردان قرار دهد که این از وظایف نویسندگان و روزنامه نگاران است که بهنود بخوبی حق آنرا ادا کرده است.

 

باری ۲۸ مرداد سالگرد تولد مردیست که همیشه در بزرگداشت بزرگان این سرزمین قلم زده است، جا دارد که بزرگش داریم -هر چند که بزرگ است- و به احترامش از جا برخیزیم.

 

در انتظار تو این دفتر خالی

 تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد

 

 به جستجوی تو

به در گاه کوه می گریم

در آستانه دریا وعلف

در معبر باد ها می گریم

در چار راه فصول

 در چار چوپ شکسته پنچره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد

به انتظارتصویر تو این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 13:46  
 برای اکبر و منوچهر محمدی

خبر كوتاه بود اكبر محمدي در گذشت يا بعبارتي اكبر محمدي در زندان در گذشت و يا

اكبر محمدي در زندان اوين بر اثر اعتصاب غذا در گذشت.

مگر فرقي هم ميكند؟ او ديگر در بين ما نيست.

چرا بايد جواني ازخيل جوانان اين مملكت اين چنين مظلومانه دنيا را بگذرد و بگذارد؟

چرا؟

دردناك است براي هر كسي كه دلش درياست و چه سخت است براي پدر و مادرش

وقتي اين خبر را شنيده اند.

ديشب صداي ضجه مادرش را در مصاحبه با يكي از رسانه هاي خبري شنيدم چقدر

سخت بود وقتي مي گفت كه يكبار لباس اكبر را خونين تحويل گرفته است.

وقتي كسي مي ميرد بازماندگانش با گريه در مراسم عزاداريش دردشان را با

نزديكانش تقسيم ميكند تا كمي از آلامشان كاسته شود ولي اين پدر ومادر كه از

ديدن فرزند ديگرشان در غربت رهسپار ايران شده بودند تا جنازه عزيز ديگرشان را

تحويل بگيرند را در بدو ورود در فرودگاه مهر آباد دستگير كردند كه گريه را هم بر آنان

قدغن كردند.

اكبر محمدي را در نا آرامي هاي 18 تير در تهران بازداشت كردند و حكم اوليه اش نيز

اعدام بود كه به 15 سال حبس تبديل شد كه اكثر كسانيكه در اين روزها دستگير

شدند جوان بودند و مشخصه يك جوان سئوال كردن است و دانستن چراها كه اگر

بنا باشد كه جوان شور و هيجان نداشته باشد و حرف نزند و سئوال نكند و در برابر هر

دستور و فرماني چراييش را نپرسد و نداند كه ديگر جوانش نمي گويند كه اين خصيصه

جوانيست.

نبايد به جرم دهن پر كن اقدام بر عليه امنيت ملي به دخمه كشاندشان كه رسم

 جوانمردي نيست.

چه دنيايست بر سر كسي كه در روز روشن بر پيشاني ديگري گلوله ميزند گل مي

ريزند و بزرگش مي دارند ولي اكبر محمدي ها را شايسته مرگ ميدانند.

هدفم از نوشتن اينها رسيدن به مطلب ديگري بود كه ديدم كسي به آن نپرداخته و

آنهم منوچهر محمدي برادر اوست.

نميدانم مسئولين زندان از سر مهرورزي خبر مرگ برادرش را به او داده اند يا نه؟ ولي

اگر به او گفته باشند و يا منوچهر خودش از ديگران شنيده باشد به حاليست الان كه

هيچ كتاب و نوشته ايي نمي تواند وصفش كند.

وقتي خبر درگذشت عزيزي را در زندان مي شنوي به خاطر دوري از اقوام و غربت

زندان بايد اين درد را تنهايي بدوش بكشي و تمام اين عوامل تحمل آنرا سخت تر و

سخت تر مي كند خاصه كه آن عزيز برادرت باشد و در سلول كناريت و در اثر اعتصاب

غذا و در راه آرماني كه تو نيز برايش به بند هستي مرده باشد.

من در اين لحظه فقط به فكر منوچهر هستم و غمي كه بر سينه اش سنگيني ميكند.

نميدانم چه بگويم فقط آرزو مي كنم كه بتواند تحملش كند كه ميگويند داغ برادر كمر

شكن است و جانگداز پس از خدا مي خواهم كه به او و بقيه بازماندگان خصوصا پدر و

مادرش صبر عطا كند.

شعر زير را كه هر وقت مي خوانيش تازه است و انگار كه نيما آنرا در زمان ما سروده و

در وصف ساير زندانيان در بند گفته شده

من آنرا به منوچهر محمدي تقديم مي كنم.

 

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يكنفردر آب دارد مي سپارد جان

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

كه گرفتستيد دست ناتواني را

تا تواناييّ بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ ميبنديد

بركمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهود جان قربان!

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد

باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده

سايه‌هاتان را ز راه دور ديده

آب را بلعيده درگود كبود و هر زمان بيتابش افزون

مي‌كند زين آبها بيرون

گاه سر، گه پا.

آي آدمها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي زند فرياد و امّيد كمك دارد

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش

مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:

-"آي آدمها"...

و صداي باد هر دم دلگزاتر،

در صداي باد بانگ او رهاتر

از ميان آبهاي دور و نزديك

باز در گوش اين نداها:

-"آي آدمها"...

نیما يوشیج

 

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 9:57  
 لبنان کشور بی دفاع

این روزها بوی باروت و دود و آتش خاورمیانه را در بر گرفته است. به سایت خبرگزاریهای داخلی و خارجی و روزنامه های موجود که مراجعه می کنیم می بینیم که هر یک به نوعی به این فاجعه پرداخته اند.

هر بیننده ایی که کشتار کودکان و زنان و مردان را می بیند و ویرانی خانه های مردم بیگناه و بیدفاع لبنان را مشاهده می کند نمی تواند متاثر نشود.

 

واقعا یک فاجعه انسانی در حال شکل گیری است که امیدوارم هر چه زودتر به پایان برسد، هرچند اگر همین امروز این جنگ نا برابر به پایان برسد، فاجعه ایی در لبنان شکل گرفته که سالیان سال گریبان مردم بیگناه لبنان را رها نخواهد کرد، مسئله بسیار جدیست اکثر راه های ارتباطی لبنان خراب شده فرودگاه لبنان تقریبا ویران شده و از بسیاری از مناطق حائز اهمیت جز تله خاکی باقی نمانده است. به همین دلیل است که می گویم اگر همین امروز این فاجعه تمام شود مردم لبنان با یک ویرانه طرف هستند که آباد کردن آنها سالها طول میکشد.

 

در خبرها خوانده ایم که در اثر بمباران شهر حیفا توسط نیروهای حزب الله دو کودک مسلمان نیز کشته شده اند.

ولی باید از خودمان بپرسیم که گناه آن دو کودک که تن نازک و کوچکشان پذیرای ترکش شده چیست؟ دستان لرزان پیرزن لبنانی را چه کسی می گیرد؟ اشک مادری که در سوگ فرزندانش سرازیر است را چه مرهمی تسکین میدهد؟

واقعا به کدامین گناه کشته شده اند؟ فرق نمیکند خشونت خودی و غیر خودی نمی شناسد، موشک، کودک و زن و مرد و پیر و جوان نمی شناسد، برای جنگ بین کودک اسرائیلی و لبنانی تفاوتی نیست.

هیچکدامشان گناهی نداشته اند که در این کشتار وحشیانه نا خواسته در گیر شده اند. اگر آن دو کودک بیگناه و یا بچه های بیگناه لبنان در کشور دیگری بدنیا آمده بودند آیا باز هم همین سرنوشت را داشتند؟

 

جواب 400 کشته و بیش از 700 هزار آواره را چه کسی می دهد؟

خشونت، خشونت می زاید و بس.

 

ولی با این وجود بهتر است که ما ایرانیان با این مسئله عاقلانه برخورد کنیم و تابع احساسات نباشیم که اغلب موارد از احساساتی شدن نتیجه درستی حاصل نمی شود.

ضمن اینکه بخاطر عمق فاجعه چرائی و چگونگی آغار شدن این جنگ بدست فراموشی شده که بد نیست برای روشن شدن مطلب و دانستن ماجرا از وجود این مسئله آگاه باشیم که بطور اخص توجه شما را به مقاله روز 29 تیر ماه دکتر احمد زید آبادی با عنوان  جنگ لبنان از دو زاويه جلب می کنم.

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 12:19