تبليغاتX
شهروند
 بی حوصلگی
مدتیست که نتوانسته ام بنویسم نمیدانم چرا اصلا" دستم به قلم یا بعبارتی به دکمه های کیبورد نمیرود

یعنی وضعیت طوریست که نمیدانی از چه بنویسی و برای کدامین مصیبت مویه کنی.

نمیدانم چرا این شعر شاملو را که میشنوم البته باصدای خودش آرامشی دست میدهد.

دوست دارم این شعرش را و هزاران بار شنیدمش و هنوز برایم تازگی دارد.

 اشک رازی است  . لبخند رازی است.

عشق رازی است.

اشک ان شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگوئی.نغمه نیستم که بخوانی.

صدا نیستم که بشنوی .یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی.من درد مشترکم مرا فریاد کن!

درخت با جنگل سخن می گوید.علف با صحرا

ستاره با کهکشان

 ومن با تو سخن می گویم.

نا مت را به من بگو. دستت را به من بده .حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام.

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام.

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام.

زیبا ترین سروده ها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان یودند

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با طو فان  بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا .بسان پرنده که با بهار.

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو اشناست

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 13:27