دبستان بودم که انقلاب شد. یادمه اواخر دی و اوایل بهمن57 هر چند بار که می رفتیم مدرسه بهمون می گفتند: "برین فردا بیایید" یا اینکه "برین هفته بعد بیایین".
ما هم که می دونستیم اوضاع مملکت شلوغه ولی درک درستی از وضعیت نداشتیم.
یادم می آید قبل از اینکه مدرسه ها به تعطیلی بیفتد و داستان برید فردا و یا هفته دیگه بیایین شروع بشه حدود آذر ماه یا شاید هم اوایل دیماه که از جو خراب مملکت خبر داشتیم و با هم پچ پچ میکردیم یکروز در عالم بچگی یکی از دوستانم به من گفت علی بیا کمک کن این عکس را بیارمش پایین. اشاره داشت به عکس شاه که اونموقع بالای تخته سیاه همه کلاس ها بود.
من اولش جا خوردم ولی بالاخره دستامو قلاب کردم و اونم رفت بالا آوردش پایین در حین پایین اومدن بود که چشمتون روز بد نبینه مدیر مدرسه وارد کلاس شد من که مثل جن زده ها شده بودم نمی دونستم چیکار کنم تمام حرف هایی که از کشیدن ناخن تا زدن شلاق و غیره و غیره شنیده بودم برای یک لحظه جلو چشمم ظاهر شد.
خلاصه ما رو برد تو دفتر و به معانمون قضیه را گفت و اونم نگاهی به ما کرد و با چوب اومد سراغمون و حالا بزن و کی بزن حتما" می خواست از خدمت به اعلیحضرت عقب نیفته و تا می تونست ما را کتک زد.
اینو هم بگم که هر کدوم از معلما میدیدن و می پرسیدن مدیرمون –که حالا می فهمم آدم خیلی خوبی بود- میگفت چیزی نیست درس نخوندند و باید تنبیه بشن.
خلاصه بعد از کتک خوردن از دست معاون عزیزمون، مدیر-که هنوزم زنده است و من هر وقت میبینمش براش احترام زیادی قائلم به معاون گفت: "زنگ بزنین پدراشون بیان مدرسه" خلاصه پدر من و برادر بزرگتر دوستم آمدند مدرسه و پس از توپ و تشر دوباره آقای مدیر بعد از اینکه بزرگترامون ضمانت ما را کردند از ما تعهد گرفت که دیگه از این کارا نکنیم.
ولی معاون محترم ما که حسابی جو گیر شده بود و فقط همون لحظه را میدید در مقام شیخ علی شاه ظاهر شده بود و در حالی که قرمز شده بود خواهان تحویل ما به شهربانی بود که اگه مدیر ما نبود معلوم نبود چه بلایی قرار بود سر ما بیاد بالاخره مسئله به خیر و خوشی تموم شد و ما هم رفتیم خونه.
حالا این خاطره را براتون نوشتم برا چی؟
نه برای اینکه بگم ما هم برای این انقلاب زحمت کشیدیم یا زندان رفتیم و نه اینکه وضعیت اونموقع چطور بود. نه فقط برای این تعریفش کردم تا انسان براش تجربه بشه که همش امروز نیست که ما باهاش طرفیم بلکه آینده هم هست. و انسان باید در هر شرایطی فقط امروز را نبینه بلکه فردا را هم ببینه.
اونروز اگه مدیر ما نبود معلوم نبود آقای "ش" معاون عزیزمون برامون چه خوابی دیده بود یا چه وضعیتی در انتظار ما بود البته قبول دارم که ما بچه بودیم و اتفاق خاصی نمی افتاد ولی با خاطره اش که در ذهنمون بود چیکار میکردیم؟
همینطور که خاطره خوش مدیر در ذهنم مانده و حالا می فهمم اون موقعی که به معاون گفت ما را تنبیه کنه بفکر بوده که سر و ته قضیه را با چند تا کف دستی بهم بیاره ولی بنده خدا نمی دونست که معاون قضیه را جدی گرفته و کم مونده بود دردسر درست کنه.
بخاطر همینه که من میگم تندروی کار درستی نیست و قطعا" بعدش پشیمونی ببار میاره حالا این بعدا میتونه روز باشه ماه یا سال.
اگر سال های اول انقلاب به دانشجویان پیرو خط امام میگفتید که روزی میاد که شما با نیروهای ملی مذهبی کنار هم مینشینید کسی باور میکرد؟
یا اگر سال 58-57 به محسن سازگارا میگفتید روزی میرسد که در نقش منتقد جمهوری اسلامی در میزگردی شرکت خواهد کرد که یکطرفش سیروس آموزگار است قبول میکرد.
اگر در کوران حوادث انقلاب کسی بود که به اکبر گنجی بگوید در همین انقلابی که برایش شعار میدهی به زندان می روی و پس از مرارت های بسیار پیکر نیمه جانت را تحویل زن و بچه ات میدهند آیا در باورش میگنجید؟؟؟!!
مطمئنا میتوانم مثالهای دیگری هم بیاورم که باورتان نمیشود و این ساز نمیشود مگر در گذر ایام.
پس یادمان باشد که در همه حال فقط امروزمان را در نظر نگیریم و فردا را هم ببینیم برای همین است که دائم مقالات بهنود را می خوانم و به همه دوستان هم توصیه میکنم که آنها را مطالعه کنند. چرا که عاری از تند رویست
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند (در مثل مناقشه نیت لطفا" مقایسه هم نکنید)
اینم درج خاطره ایی بود برای اینکه یادی کرده باشم از اونموقع.
|
+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 19:11