مطلب زير را كه مسعود بهنود نوشته اند بخوانيد تا بدانيم كه ما در كجاي تاريخ ايستاده ايم.بايد دست مريزاد گفت يه مسعود خان بهنود- كه واقعا استاديست بزرگ – كه الحق آتشي بر جانم زد با اين نوشته اش. در ضمن كامنت هاي اين نوشته را هم بخوانيد جالب است مخصوصا" آنجا كه كاظم ميگويد:حالمان جا آمد برای آخر هفته مان خوراک ساختی مرد. دستت درد نکند. عجب گیلاسی جناب مهرداد خان حالا کجا هستند. به هر حال باید دستت را بوسید . دل سنگ می خواهد که این کلام در او اثر نکند.
http://masoudbehnoud.com/2007/04/blog-post_5609.html
Thursday, April 19, 2007
گیلاس چاق مشهدی
مسعود بهنود
این مقاله روز سه شنبه در اعتماد چاپ شده اما چون نسخه اصلی اش را پیدا نکردم . متنش را اینجا برایتان می گذارم.
مهرداد خواجه نوری عمرش دراز، هست و شاهدست که روزگاری جمعی از شاگردان مدرسه کمال به سرکردگی آقای رجائی رفتند به در زندان قزل قلعه برای ملاقات با دکتر سحابی که آن جا زندانی بود. در چنین روزی که سالمرگ آن مرد بزرگ است اگر به ياد نیاوریم پس کی ثبت کنیم این وقایع نادر را.
مرد بزرگ آمد. مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی همپرونده هایش هم بودند و هر کدام برای ملاقاتی آمده بودند. شاگردان به پاخاستند دو سه تا شاخه گل هم کسی یادش نیست از کجا گرفته، یا از باغچه خانه کدامیک از بچه کنده شده، در دستشان بود. بچه ها کوچک بودند، بعضی از دیدن دکتر در محبس اشک به چشم آوردند. اما واکنش دکتر سحابی چه بود.
همان طور که دست می کشید بر سر شاگردی که جلو دستش بود و به او می گفت هنوز مبصر کلاس چهارمی، از زنده ياد رجائی پرسید مگر اين ها کلاس ندارند این وقت روز. اين جا چه می کنند.
اينکا از آن روزگاران چهل و چند سالی می گذرد. یادش بزرگ باد آن پیراستاد اما ...
به سال چهل و شش، به سرکردگی آقا جلال آل احمد چند تنی از اهل ادب و هنر رفتند به ملاقات داریوش فروهر، که از قضا آقاجلال از مشرب سیاسی وی راضی نبود. اسماعیل شاهرودی [آينده ] شاعر از آن ملاقات شعری هم ساخته به يادگار: ای قلعه، قلعه بمان، جای مهتران. من نیز فضولانه خود در ميان بزرگ تر ها جا زدم. از ترس هیبت زندان می لرزیدم. حکايت ها شنيده بودیم از آن جا.
تا آمد مرد بزرگ، فروهر با قامت خدنگ. اصلا دیدنش به روحمان جان دمید. همین دیدنش. با آن سبیل تاب داده، چه رسد که به نگهبان نهیب زد که آن کاسه را بیار. و در آن کاسه لعابی فیروزه ای گیلاس بود و یک تکه یخ، گیلاس ها را براق و خنک کرده بود. دانه درشت و گوشتالو. بدان خوشمزگی گیلاسی هرگز نخورده ام. داریوش خان پوشیدگی نداشت بلند بلند سخن می گفت و درشت درشت.
هیچ ابائی از زندانبانش نبود. ساعتی ماندیم و وقت برگشتن ندانم چرا از آن میان به من که کوچکتر بودم فرمانی هم داد. باید می رفتم و به طوری که کس نداند از احوال یک شاگرد مدرسه پرس و جو می کردم. از شاگردان دکتر سحابی. و خبرش را به پروانه خانم می دادم.
معلومم شد از سر فضولی، که آن شاگرد یتیمی است که وقتی دکتر سحابی به زندان افتاده خوف آن بوده که ترک تحصیل گوید. دکتر به دوستان – که فراوان بودند - پیام کرده بود که آن شاگرد را مراقبت کنند اما با رعایت همه جوانب حيثيتی، تا مبادا او درس را رها کند. حالا می خواست، يکی خارج از حلقه یاران و آشنایان برود و خبر آورد که آیا همه چیز درست است و مرتضی . م به درس مشغول. وقتی در زندان دکتر سحابی از نگرانی خود سخن گفته بود، داریوش خان از آن جا که خبر داشت که ملاقاتی دارد، به او اطمینان داده بود که من امروز می فرستم خبر بگیرند و شنبه که پروانه می آید خیالتان را راحت می کنم. چنین هم شد.
اينکا از اين مردان یاد می کنیم که هیچ کدام نیستند و شاگردانشان جز خاطره های خوش از آنان ندارند. اما تا فیضی از این تذکار برده باشیم، بايد پرسیدن که آيا شاگردان معلمان همدانی که به بندند. یا آن معلمان که نوروز به بند بودند، به اندازه دکتر سحابی و فروهر – که آن هر دو آدم های سیاسی فعال بودند و اين معلمان فقط برای حقوق صنفی خود تلاش می کنند - اجازه دارند به ملاقاتشان بروند. گیلاس خنک و چاق مشهد پیش کش.
|
+| نوشته شده توسط علی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:34