|
حکایت وردک
دوستان عزیز مدت زیادیست که مطلبی ننوشتم البته چندین مطلب نوشته شده دارم که در وبلاگ نگذاشته ام راستش نمیدانم چرا؟ ولی از روزی که وبلاگ من را فیلتر کرده اند این احساس بوجود آمده مثل کسیکه فریادش را در گلو خفه کنند و دهانش را ببندند من هم الان همچین وضعیتی دارم البته نوشته های سطح پایین من اصلا به حساب نمی آمد ولی همینقدر که با دوستان نادیده تبادل نظر داشتم خوب بود که آن را هم از من دریغ کردند. البته همانطوریکه قبلا هم گفته بودم من در نوشته هایم رعایت می کردم تا به اصول نوشتن پایبند باشم ولی اگر از کسانیکه دهان ها را می بندند از اصول بپرسی گوید که من اصول نمیدانم فقط میدانم که باید این آدرس را فیلتر کنم چرا؟ مثلا چون لینکش در فلان وبلاگ بوده است. حکایت آشنایی این دوستان به وبلاگ و نوشتن حکایت آن وردکست. نقل می کنند که از وردکی پرسیدن که امیر المومنین شناسی ـ گفت ـــ شناسم ـ گفتند ـ چندم خلیفه بود ـ گفت ـــ من خلیفه ندانم ـ آنست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرده است
|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 13:56 |
|
